تبليغاتX
مدرسه ی عشق - جوانی
بهار عمر، جوانى است مغتنم دارش
كه اين بهار ز پى، محنت خزان دارد
امين ميرهادى


به پيرى قدرِ شب‏هاى جوانى مى‏شود ظاهر
سپيدى‏هاى كاغذ مى‏كند روشن سياهى را
مايل دهلوى


تازه جوانى ز سرِ ريشخند
گفت به پيرى كه كمانت به چند؟
پير بخنديد و بگفت اى جوان
چرخْ تو را نيز كند چون كمان
عبدالعظيم خان قريب


خميده پشت از آن دارند پيران جهانْ ديده
كه اندر خاك مى‏جويند ايام جوانى را
مكتبى


ز روزگار جوانى خبر چه مى‏پرسى
چو برق آمد و چون ابر نوبهاران رفت
صائب تبريزى


دريغ فرّ جوانى، دريغ عمر لطيف
دريغ صورت نيكو، دريغ حسن
جمال كجا شد آن همه خوبى؟ كجا شد آن همه عشق
كجا شد آن همه نيرو؟ كجا شد آن همه حال
كسايى مروزى

تبه كردم جوانى تا كنم خوش زندگانى را
چه سود از زندگانى چون تبه كردم جوانى را
حبيب يغمايى


جوانى شمع ره كردم كه يابم زندگانى را
نجستم زندگانى را و گم كردم جوانى را
شهريار تبريزى
+ نوشته شده توسط یوسف طاهری در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:1 |