تبليغاتX
مدرسه ی عشق
يه نفر خوابش مياد و واسه ي خواب جا نداره يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره

يه نفر مي شينه و اسكناساشو مي شمره مي خواد امتحان كنه كه تا داره يا نداره

يه نفر از بس بزرگه خونشون گم مي شه توش اون يكي اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا مي خواد واسه دخترش عروسك بخره انتخابم مي كنه ، پولشو اما نداره

يكي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه اون يكي مداد براي آب و بابا نداره

يكي ويلاي كنار درياشون قصره ولي اون يكي حتي تو فكرش آب دريا نداره

يكي بعد مدرسه توپ چهل تيكه مي خواد مامانش ميگه اينا گرونه اينجا نداره

يه نفر تولدش مهمونيه ،‌همه ميان يكي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره

يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش يكي داره مي ميره ، خرج مداوا نداره

يه نفر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي يكي بعد عمري رنج و زحمت امضا نداره

يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه يکی اما خونشون اتاق بالا نداره

يكي جاي خاله بازي كلاس شنا مي ره يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره

يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه يكي از بس كه نخورده شب و روز نا نداره

يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس يكي هم براي گرماي دساش ها نداره

دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه عوضش دختركم ، او خونه ليلا نداره

يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره

يكي آزمايش نوشتن واسش ،‌اما نمي ره مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره

بچه اي كه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره

ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره

راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم مليكا چه چيزايي داره كه رعنا نداره ؟

بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره يه چيزايي داره توش كه توي دنيا نداره

هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما س اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره

خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده همه چي دست اونه ،‌ربطي به شعرا نداره

آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره

( كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت با نمي شه ، با نمي خوام ،‌با نشد ، با نداره... )

پيام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 10:48  توسط یوسف طاهری |  نظر بدهید

شعرهايم را نثارت مي كنم
تا كه دنيا را پر از گندم كني

عشق را با هر خوشه اي
در جهان ارزاني مردم كني

نان درآري از تنور عاشقي
خويش را در پخت آن هيزم كني

گاه انگوري كني در اين مسير
گاه خود را ساقي و گه خم كني

نان خالي در كنار و جام پر
اولي را همره دوم كني

نانوا مي باش و ساقي همزمان
تا مبادا زندگي را گم كني .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 10:45  توسط یوسف طاهری |  نظر بدهید
مدرسه ی عشق مدرسه عشق

در مجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي ميسازيم
كه در آن اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنندو بگويند خدا
خالق زيبايي و سراينده عشق.......آفريننده ماست
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك،زيباو بزرگ
دوزخي دارد...به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودايي است
كه ببخشد ما را و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقي است
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احياي
و رياضي با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب كند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درسهايي بدهند كه به جاي مغز،دلها را تسخير كند
از كتاب تاريخ...جنگ را بردارند
در كلاس انشا،هر كسي حرف دلش را بزند
غير ممكن را از خاطره ها محو كنند
تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد؛هرگز
و به آساني همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ دريا را در پلييز تعليم دهند
قطره را در باران،موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله كوه
و عبادت را در خلوت خلق،كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل سبز
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار همه تكرار كنيم
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود،كه بسنجد مارا
تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقي است
باز هم همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 10:4  توسط یوسف طاهری |  نظر بدهید

برد و باخت

 

و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم0

+ نوشته شده توسط یوسف طاهری در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 14:5 |